سید حسین  موسوی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سید حسین موسوی
آرشیو وبلاگ
      حدیث روز («کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیّا فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ وَ خَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَیْ اُعْرَفَ»)
نوريان مر نوريان را طالب‌اند نویسنده: سید حسین موسوی - ۱۳۸٥/٢/۱۸

 

مدتي اين مثنوي تاخير شد

مهلتي بايست تا خون شير شد
 
تا نزايد بخت تو فرزند نو
خون نگردد شير شيرين خوش شنو
 
چون ضياء الحق حسام الدين عنان
باز گردانيد ز اوج آسمان
 
چون به معراج حقايق رفته بود
بي‌بهارش غنچه‌ها ناكفته بود
 
چون ز دريا سوي ساحل بازگشت
چنگ شعر مثنوي با ساز گشت
 
مثنوي كه صيقل ارواح بود
باز گشتش روز استفتاح بود
 
مطلع تاريخ اين سودا و سود
سال اندر ششصد و شصت و دو بود
 
بلبلي زينجا برفت و بازگشت
بهر صيد اين معاني بازگشت
 
ساعد شه مسكن اين باز باد
تا ابد بر خلق اين در باز باد
 
آفت اين در هوا و شهوتست
ورنه اينجا شربت اندر شربتست
 
اين دهان بر بند تا بيني عيان
چشم‌بند آن جهان حلق و دهان
 
اي دهان تو خود دهانهء دوزخي
وي جهان تو بر مثال برزخي
 
نور باقي پهلوي دنياي دون
شير صافي پهلوي جوهاي خون
 
چون درو گامي زني بي احتياط
شير تو خون مي‌شودر از اختلاط
 
يك قدم زد آدم اندر ذوق نفس
شد فراق صدر جنت طوق نفس
 
همچو ديو از وي فرشته مي‌گريخت
بهر ناني چند آب چشم ريخت
 
گرچه يك مو بد گنه كو جسته بود
ليك آن مو در دو ديده رسته بود
 
بود آدم ديده نور قديم
موي در ديده بود كوه عظيم
 
گر در آن آدم بكردي مشورت
در پشيماني نگفتي معررت
 
زانك با عقلي چو عقلي جفت شد
مانع بد فعلي و بد گفت شد
 
نفس با نفس دگر چون يار شد
عقل جزوي عاطل و بي‌كار شد
 
چون ز تنهايي تو نوميدي شوي
زير سايهء يار خورشيدي شوي
 
رو بجو يار خدايي را تو زود
چون چنان كردي خدا يار تو بود
 
آنك در خلوت نظر بر دوختست
آخر آن را هم ز يار آموختست
 
خلوت از اغيار بايد نه ز يار
پوستين بهر دي آمد نه بهار
 
عقل با عقل دگر دوتا شود
نور افزون گشت و ره پيدا شود
 
نفس با نفس دگر خندان شود
ظلمت افزون گشت و ره پنهان شود
 
يار چشم تست اي مرد شكار
از خس و خاشاك او را پاك دار
 
هين بجاروب زبان گردي مكن
چشم را از خس ره‌آوردي مكن
 
چونك مؤمن آينهء مؤمن بود
روي او ز آلودگي ايمن بود
 
يار آيينست جان را در حزن
در رخ آيينه اي جان دم مزن
 
تا نپوشد روي خود را در دمت
دم فرو خوردن ببايد هر دمت
 
كم ز خاكي چونك خاكي يار يافت
از بهاري صد هزار انوار يافت
 
آن درختي كو شود با يار جفت
از هواي خوش ز سر تا پا شكفت
 
در خزان چون ديد او يار خلاف
در كشيد او رو و سر زير لحاف
 
گفت يار بد بلا آشفتنست
چونك او آمد طريقم خفتنست
 
پس بخسپم باشم از اصحاب كهف
به ز دقيانوس آن محبوس لهف
 
يقظه‌شان مصروف دقيانوس بود
خوابشان سرمايهء ناموس بود
 
خواب بيداريست چون با دانشست
واي بيداري كه با نادان نشست
 
چونك زاغان خيمه بر بهمن زدند
بلبلان پنهان شدند و تن زدند
 
زانك بي گلزار بلبل خامشست
غيبت خورشيد بيداري‌كشست
 
آفتابا ترك اين گلشن كني
تا كه تحت الارض را روشن كني
 
آفتاب معرفت را نقل نيست
مشرق او غير جان و عقل نيست
 
خاصه خورشيد كمالي كان سريست
روز و شب كردار او روشن‌گريست
 
مطلع شمس آي گر اسكندري
بعد از آن هرجا روي نيكو فري
 
بعد از آن هر جا روي مشرق شود
شرقها بر مغربت عاشق شود
 
حس خفاشت سوي مغرب دوان
حس درپاشت سوي مشرق روان
 
راه حس راه خرانست اي سوار
اي خران را تو مزاحم شرم دار
 
پنج حسي هست جز اين پنج حس
آن چو زر سرخ و اين حسها چو مس
 
اندر آن بازار كاهل محشرند
حس مس را چون حس زر كي خرند
 
حس ابدان قوت ظلمت مي‌خورد
حس جان از آفتابي مي‌چرد
 
اي ببرده رخت حسها سوي غيب
دست چون موسي برون آور ز جيب
 
اي صفاتت آفتاب معرفت
و آفتاب چرخ بند يك صفت
 
گاه خورشيدي و گه دريا شوي
گاه كوه قاف و گه عنقا شوي
 
تو نه اين باشي نه آن در ذات خويش
اي فزون از وهمها وز بيش بيش
 
روح با علمست و با عقلست يار
روح را با تازي و تركي چه كار
 
از تو اي بي نقش با چندين صور
هم مشبه هم موحد خيره‌سر
 
گه مشبه را موحد مي‌كند
گه موحد را صور ره مي‌زند
 
گه ترا گويد ز مستي بوالحسن
يا صغير السن يا رطب البدن
 
گاه نقش خويش ويران مي‌كند
آن پي تنزيه جانان مي‌كند
 
چشم حس را هست مرهب اعتزال
ديده عقلست سني در وصال
 
سخره حس‌اند اهل اعتزال
خويش را سني نمايند از ضلال
 
هر كه بيرون شد ز حس سني ويست
اهل بينش چشم عقل خوش‌پيست
 
گر بديدي حس حيوان شاه را
پس بديدي گاو و خر الله را
 
گر نبودي حس ديگر مر ترا
جز حس حيوان ز بيرون هوا
 
پس بني‌آدم مكرم كي بدي
كي به حس مشترك محرم شدي
 
نامصور يا مصور گفتنت
باطل آمد بي ز صورت رفتنت
 
نامصور يا مصور پيش اوست
كو همه مغزست و بيرون شد ز پوست
 
گر تو كوري نيست بر اعمي حرج
ورنه رو كالصبر مفتاح الفرج
 
پرده‌هاي ديده را داروي صبر
هم بسوزد هم بسازد شرح صدر
 
آينهء دل چون شود صافي و پاك
نقشها بيني برون از آب و خاك
 
هم ببيني نقش و هم نقاش را
فرش دولت را و هم فراش را
 
چون خليل آمد خيال يار من
صورتش بت معني او بت‌شكن
 
شكر يزدان را كه چون او شد پديد
در خيالش جان خيال خود بديد
 
خاك درگاهت دلم را مي‌فريفت
خاك بر وي كو ز خاكت مي‌شكيفت
 
گفتم ار خوبم پريرم اين ازو
ورنه خود خنديد بر من زشت‌رو
 
چاره آن باشد كه خود را بنگرم
ورنه او خندد مرا من كي خرم
 
او جميلست و محب للجمال
كي جوان نو گزيند پير زال
 
خوب خوبي را كند جرب اين بدان
طيبات و طيبين بر وي بخوان
 
در جهان هر چيز چيزي جرب كرد
گرم گرمي را كشيد و سرد سرد
 
قسم باطل باطلان را مي‌كشند
باقيان از باقيان هم سرخوشند
 
ناريان مر ناريان را جاذب‌اند
نوريان مر نوريان را طالب‌اند
 
چشم چون بستي ترا جان كند نيست
چشم را از نور روزن صبر نيست
 
چشم چون بستي ترا تاسه گرفت
نور چشم از نور روزن كي شكفت
 
تاسهء تو جرب نور چشم بود
تا بپيوندد به نور روز زود
 
چشم باز ار تاسه گيرد مر ترا
دانك چشم دل ببستي بر گشا
 
آن تقاضاي دو چشم دل شناس
كو همي‌جويد ضياي بي‌قياس
 
چون فراق آن دو نور بي‌ثبات
تاسه آوردت گشادي چشمهات
 
پس فراق آن دو نور پايدار
تا سه مي‌آرد مر آن را پاس دار
 
او چو مي‌خواند مرا من بنگرم
لايق جربم و يا بد پيكرم
 
گر لطيفي زشت را در پي كند
تسخري باشد كه او بر وي كند
 
كي ببينم روي خود را اي عجب
تا چه رنگم همچو روزم يا چو شب
 
نقش جان خويش من جستم بسي
هيچ مي‌ننمود نقشم از كسي
 
گفتم آخر آينه از بهر چيست
تا بداند هر كسي كو چيست و كيست
 
آينهء آهن براي پوستهاست
آينهء سيماي جان سنگي‌بهاست
 
آينهء جان نيست الا روي يار
روي آن ياري كه باشد زان ديار
 
گفتم اي دل آينهء كلي بجو
رو به دريا كار بر نايد بجو
 
زين طلب بنده به كوي تو رسيد
درد مريم را به خرمابن كشيد
 
ديده تو چون دلم را ديده شد
شد دل ناديده غرق ديده شد
 
آينهء كلي ترا ديدم ابد
ديدم اندر چشم تو من نقش خود
 
گفتم آخر خويش را من يافتم
در دو چشمش راه روشن يافتم
 
گفت وهمم كان خيال تست هان
ذات خود را از خيال خود بدان
 
نقش من از چشم تو آواز داد
كه منم تو تو مني در اتحاد
 
كاندرين چشم منير بي زوال
از حقايق راه كي يابد خيال
 
در دو چشم غير من تو نقش خود
گر ببيني آن خيالي دان و رد
 
زانك سرمهء نيستي در مي‌كشد
باده از تصوير شيطان مي‌چشد
 
چشمشان خانهء خيالست و عدم
نيستها را هست بيند لاجرم
 
چشم من چون سرمه ديد از ذوالجلال
خانهء هستيست نه خانهء خيال
 
تا يكي مو باشد از تو پيش چشم
در خيالت گوهري باشد چو يشم
 
يشم را آنگه شناسي از گهر
كز خيال خود كني كلي عبر
 
يك حكايت بشنو اي گوهر شناس
تا بداني تو عيان را از قياس

  نظرات ()
گفت اين شعر سنايي كه چو كيواني گفت نویسنده: سید حسین موسوی - ۱۳۸٥/٢/۱٥

كفر و ايمان دو طريقيست كه آن پنهان نيست
فرق اين هر دو بنزديك خرد آسان نيست
 
كفر نزديك خرد نيست چو ايمان كه بوصف
اهرمن را صفت برتري يزدان نيست
 
گهر ايمان جسته‌ست ز اركان سپهر
در دوكونش به مثل جز دل پاكان كان نيست
 

 

كه صفت كردن ايمان به گهر سخت خطاست

زان كه ز اركان صفا قوت او يكسان نيست
 
تو اگر ز اركان داني صفت نور و ضيا
نزد من اين دو صفت جز اثر ايمان نيست
 
نور اصلي چو فروغي دهد از دست فروع
فرع را اصل چو پيدا شد هيچ امكان نيست
 
كار نه بطن حدث دارد و دارد حق محض
رسم و اطلال و دمن چون طلل ايوان نيست
 
رايگان اين خبر اي دوست به هر كس ندهند
مشك گر چند كسادست چنين ارزان نيست
 
اي پسر پاي درين بهر مزن زان كه ترا
معبر و پايگه قلزم بي‌پايان نيست
 
كاين طريقست كه در وي چو شوي توشه ترا
جز فنا بودن اگر بوذري و سلمان نيست
 
اين عروسيست كه از حس رخش با تن تو
گر حسيني همه جز خنجر و جز پيكان نيست
 
درد اين باد هوا در تن هركس كه شود
هست دردي كه بجز سوختنش درمان نيست
 
جسم و جانرا به عرضگاه نهادم كه مرا
مايهء عرض درين جز غرض جانان نيست
 
گر حجاب رهت از جسم و ز جان خواهد بود
رو كه جانان ترا ميل به جسم و جان نيست
 
جسم و جان بابت اين لعبت سيمين تن نيست
تحفهء بي‌خطر اندر خور اين سلطان نيست
 
فرد شو زين همه تا مرد عرضگاه شوي
كاندرين كوي بجز رهگرر مردان نيست
 
چند گوئي كه مرا حجت و برهان بايد
هر چه حق باشد بي حجت و بي برهان نيست
 
كشتهء حق شو تا زنده بماني ور نه
با چنين بندگيت جاي تو جز ميدان نيست
 
از چه بايدت به دعوي زدن اين چندين دست
كه به دست تو ز صد معني يك دستان نيست
 
نام خود را چه نهي بيهده موسي كليم
كه گليم تو بجز بافتهء هامان نيست
 
تا در آتش چو روي همچو براهيم خليل
چون ترا آيت يزدان رقم عنوان نيست
 
غلطي جان پدر اين شكر از عسگر نيست
غلطي جان پدر اين گهر از عمان نيست
 
اي بسا يوسف رويان كه درين مصر بدند
كه چو يعقوب پدرشان مگر از كنعان نيست
 
اي بسا يونس نامان كه درين آب شدند
كه جگرشان همه جز سوخته و عطشان نيست
 
مرد بايد كه چو بوالقاسم باشد به عمل
ورنه عالم تهي از كرده بوسفيان نيست
 
گويي از اسم نكو مرد نكو فعل شود
ني چو بد باشد تن اسم ورا تاوان نيست
 
من وفانام بسي دانم كش جز به جفا
طبع تا زنده و جان مايل و دل شادان نيست
 
آهست آري سندان به همه جاي وليك
خويشتن گاه ترازو ببرد سوهان نيست
 
نام آتش نه ز گرميست كه آتش خوانند
آب از آن نيست به نام آب كجا سوزان نيست
 
هفت و چارند اگر رسم بود وقت شمار
وقت افعال چرا فعلش هم چندان نيست
 
يا بيا پاك بزي ورنه برو خاكي باش
كه دو معني همي اندر سخني آسان نيست
 
راه اين سرو جوان دور و درازست اي پير
مي اين خواجه سزاي لب سرمستان نيست
 
جان فشان در سر اين كوي كه از عياران
شب نباشد كه در آن موسم جان افشان نيست
 
لرت نفس بدل ساز تو با لرت عشق
به گسل از طبع و هواگر غرضت هجران نيست
 
راز اين پرده نيابي اگر از نفس هوا
در كف نيستي تو، علم طغيان نيست
 
تا همه هو نشوي، هوي تو الا نشود
چون شوي هو تو ترا آن هوس نقصان نيست
 
تكيه بر شرع محمد كن و بر قرآن كن
زان كجا عروه وثقاي تو جز قرآن نيست
 
گفت اين شعر سنايي كه چو كيواني گفت
روشني عالم جز از فلك گردان نيست
 

  نظرات ()
اي نام تو بهترين سرآغاز نویسنده: سید حسین موسوی - ۱۳۸٥/٢/٩

اي نام تو بهترين سرآغاز
بي‌نام تو نامه كي كنم باز
 
اي ياد تو مونس روانم
جز نام تو نيست بر زبانم
 
اي كار گشاي هر چه هستند
نام تو كليد هر چه بستند
 
اي هيچ خطي نگشته ز اول
بي‌حجت نام تو مسجل
 
اي هست كن اساس هستي
كوته ز درت دراز دستي
 
اي خطبه تو تبارك الله
فيض تو هميشه بارك الله
 
اي هفت عروس نه عماري
بر درگه تو به پرده داري
 
اي هست نه بر طريق چوني
داناي بروني و دروني
 
اي هرچه رميده وارميده
در كن فيكون تو آفريده
 
اي واهب عقل و باعث جان
با حكم تو سهت و نيست يكسان
 
اي محرم عالم تحير
عالم ز تو هم تهي و هم پر
 
اي تو به صفات خويش موصوف
اي نهي تو منكر امر معروف
 
اي امر تو را نفاذ مطلق
وز امر تو كائنات مشتق
 
اي مقصد همت بلندان
مقصود دل نيازمندان
 
اي سرمه كش بلند بينان
در باز كن درون نشينان
 
اي بر ورق تو درس ايام
ز آغاز رسيده تا به انجام
 
صاحب توئي آن دگر غلامند
سلطان توئي آن دگر كدامند
 
راه تو به نور لايزالي
از شرك و شريك هر دو خالي
 
در صنع تو كامد از عدد بيش
عاجز شده عقل علت انديش
 
ترتيب جهان چنانكه بايست
كردي به مثابتي كه شايست
 
بر ابلق صبح و ادهم شام
حكم تو زد اين طويله بام
 
گر هفت گره به چرخ دادي
هفتاد گره بدو گشادي
 
خاكستري ار ز خاك سودي
صد آينه را بدان زدودي
 
بر هر ورقي كه حرف راندي
نقش همه در دو حرف خواندي
 
بي‌كوه كني ز كاف و نوني
كردي تو سپهر بيستوني
 
هر جا كه خزينه شگرفست
قفلش به كليد اين دو حرفست
 
حرفي به غلط رها نكردي
يك نكته درو خطا نكردي
 
در عالم عالم آفريدن
به زين نتوان رقم كشيدن
 
هر دم نه به حق دسترنجي
بخشي به من خراب گنجي
 
گنج تو به برل كم نيايد
وز گنج كس اين كرم نيايد
 
از قسمت بندگي و شاهي
دولت تو دهي بهر كه خواهي
 
از آتش ظلم و دود مظلوم
احوال همه تراست معلوم
 
هم قصه نانموده داني
هم نامه نانوشته خواني
 
عقل آبله پاي و كوي تاريك
وآنگاه رهي چو موي باريك
 
توفيق تو گر نه ره نمايد
اين عقده به عقل كي گشايد
 
عقل از در تو بصر فروزد
گر پاي درون نهد بسوزد
 
اي عقل مرا كفايت از تو
جستن ز من و هدايت از تو
 
من بددل و راه بيمناكست
چون راهنما توئي چه باكست
 
عاجز شدم از گراني بار
طاقت نه چگونه باشد اين كار
 
مي‌كوشم و در تنم توان نيست
كازرم تو هست باك از آن نيست
 
گر لطف كني و گر كني قهر
پيش تو يكي است نوش يا زهر
 
شك نيست در اينكه من اسيرم
كز لطف زيم ز قهر ميرم
 
يا شربت لطف دار پيشم
يا قهر مكن به قهر خويشم
 
گر قهر سزاي ماست آخر
هم لطف براي ماست آخر
 
تا در نقسم عنايتي هست
فتراك تو كي گرارم از دست
 
وآن دم كه نفس به آخر آيد
هم خطبه نام تو سرايد
 
وآن لحظه كه مرگ را بسيجم
هم نام تو در حنوط پيچم
 
چون گرد شود وجود پستم
هرجا كه روم تو را پرستم
 
در عصمت اينچنين حصاري
شيطان رجيم كيست باري
 
چون حرز توام حمايل آمود
سرهنگي ديو كي كند سود
 
احرام گرفته‌ام به كويت
لبيك زنان به جستجويت
 
احرام شكن بسي است زنهار
ز احرام شكستنم نگهدار
 
من بيكس و رخنها نهاني
هان اي كس بيكسان تو داني
 
چون نيست به جز تو دستگيرم
هست از كرم تو ناگزيرم
 
يك ذره ز كيمياي اخلاص
گر بر مس من زني شوم خاص
 
آنجا كه دهي ز لطف يك تاب
زر گردد خاك و در شود آب
 
من گر گهرم و گر سفالم
پيرايه توست روي مالم
 
از عطر تو لافد آستينم
گر عودم و گر درمنه اينم
 
پيش تو نه دين نه طاعت آرم
افلاس تهي شفاعت آرم
 
تا غرق نشد سفينه در آب
رحمت كن و دستگير و درياب
 
بردار مرا كه اوفتادم
وز مركب جهل خود پيادم
 
هم تو به عنايت الهي
آنجا قدمم رسان كه خواهي
 
از ظلمت خود رهائيم ده
با نور خود آشنائيم ده
 
تا چند مرا ز بيم و اميد
پروانه دهي به ماه و خورشيد
 
تا كي به نياز هر نوالم
بر شاه و شبان كني حوالم
 
از خوان تو با نعيم‌تر چيست
وز حضرت تو كريمتر كيست
 
از خرمن خويش ده زكاتم
منويس به اين و آن براتم
 
تا مزرعه چو من خرابي
آباد شود به خاك و آبي
 
خاكي ده از آستان خويشم
وابي كه دغل برد ز پيشم
 
روزي كه مرا ز من ستاني
ضايع مكن از من آنچه ماني
 
وآندم كه مرا به من دهي باز
يك سايه ز لطف بر من انداز
 
آن سايه نه كز چراغ دور است
آن سايه كه آن چراغ نوراست
 
تا با تو چو سايه نور گردم
چون نور ز سايه دور گردم
 
با هر كه نفس برآرم اينجا
روزيش فروگرارم اينجا
 
درهاي همه ز عهد خاليست
الا در تو كه لايزاليست
 
هر عهد كه هست در حياتست
عهد از پس مرگ بي‌ثباتست
 
چون عهد تو هست جاوداني
يعني كه به مرگ و زندگاني
 
چندانكه قرار عهد يابم
از عهد تو روي برنتابم
 
بي‌ياد توام نفس نيايد
با ياد تو ياد كس نيايد
 
اول كه نيافريده بودم
وين تعبيه‌ها نديده بودم
 
كيمخت اگر از زميم كردي
با زاز زميم اديم كردي
 
بر صورت من ز روي هستي
آرايش آفرين تو بستي
 
واكنون كه نشانه گاه جودم
تا باز عدم شود وجودم
 
هرجا كه نشانديم نشستم
وآنجا كه بريم زير دستم
 
گرديده رهيت من در اين راه
گه بر سر تخت و گه بن چاه
 
گر پير بوم و گر جوانم
ره مختلف است و من همانم
 
از حال به حال اگر بگردم
هم بر رق اولين نوردم
 
بي‌جاحتم آفريدي اول
آخر نگراريم معطل
 
گر مرگ رسد چرا هراسم
كان راه بتست مي‌شناسم
 
اين مرگ نه، باغ و بوستانست
كو راه سراي دوستانست
 
تا چند كنم ز مرگ فرياد
چون مرگ ازوست مرگ من باد
 
گر بنگرم آن چنان كه رايست
اين مرگ نه مرگ نقل جايست
 
از خورد گهي به خوابگاهي
وز خوابگهي به بزم شاهي
 
خوابي كه به بزم تست راهش
گردن نكشم ز خوابگاهش
 
چون شوق تو هست خانه خيزم
خوش خسبم و شادمانه خيزم
 
گر بنده نظامي از سر درد
در نظم دعا دليريي كرد
 
از بحر تو بينم ابر خيزش
گر قطره برون دهد مريزش
 
گر صد لغت از زبان گشايد
در هر لغتي ترا ستايد
 
هم در تو به صد هزار تشوير
دارد رقم هزار تقصير
 
ور دم نزند چو تنگ حالان
داني كه لغت زبان لالان
 
گر تن حبشي سرشته تست
ور خط ختني نبشته تست
 
گر هر چه نبشته‌اي بشوئي
شويم دهن از زياده گوئي
 
ور باز به داورم نشاني
اي داور داوران تو داني
 
زان پيش كاجل فرا رسد تنگ
و ايام عنان ستاند از چنگ
 
ره باز ده از ره قبولم
بر روضه تربت رسولم

  نظرات ()
  نویسنده: سید حسین موسوی - ۱۳۸٥/٢/٩

اي نام تو بهترين سرآغاز
بي‌نام تو نامه كي كنم باز
 
اي ياد تو مونس روانم
جز نام تو نيست بر زبانم
 
اي كار گشاي هر چه هستند
نام تو كليد هر چه بستند
 
اي هيچ خطي نگشته ز اول
بي‌حجت نام تو مسجل
 
اي هست كن اساس هستي
كوته ز درت دراز دستي
 
اي خطبه تو تبارك الله
فيض تو هميشه بارك الله
 
اي هفت عروس نه عماري
بر درگه تو به پرده داري
 
اي هست نه بر طريق چوني
داناي بروني و دروني
 
اي هرچه رميده وارميده
در كن فيكون تو آفريده
 
اي واهب عقل و باعث جان
با حكم تو سهت و نيست يكسان
 
اي محرم عالم تحير
عالم ز تو هم تهي و هم پر
 
اي تو به صفات خويش موصوف
اي نهي تو منكر امر معروف
 
اي امر تو را نفاذ مطلق
وز امر تو كائنات مشتق
 
اي مقصد همت بلندان
مقصود دل نيازمندان
 
اي سرمه كش بلند بينان
در باز كن درون نشينان
 
اي بر ورق تو درس ايام
ز آغاز رسيده تا به انجام
 
صاحب توئي آن دگر غلامند
سلطان توئي آن دگر كدامند
 
راه تو به نور لايزالي
از شرك و شريك هر دو خالي
 
در صنع تو كامد از عدد بيش
عاجز شده عقل علت انديش
 
ترتيب جهان چنانكه بايست
كردي به مثابتي كه شايست
 
بر ابلق صبح و ادهم شام
حكم تو زد اين طويله بام
 
گر هفت گره به چرخ دادي
هفتاد گره بدو گشادي
 
خاكستري ار ز خاك سودي
صد آينه را بدان زدودي
 
بر هر ورقي كه حرف راندي
نقش همه در دو حرف خواندي
 
بي‌كوه كني ز كاف و نوني
كردي تو سپهر بيستوني
 
هر جا كه خزينه شگرفست
قفلش به كليد اين دو حرفست
 
حرفي به غلط رها نكردي
يك نكته درو خطا نكردي
 
در عالم عالم آفريدن
به زين نتوان رقم كشيدن
 
هر دم نه به حق دسترنجي
بخشي به من خراب گنجي
 
گنج تو به برل كم نيايد
وز گنج كس اين كرم نيايد
 
از قسمت بندگي و شاهي
دولت تو دهي بهر كه خواهي
 
از آتش ظلم و دود مظلوم
احوال همه تراست معلوم
 
هم قصه نانموده داني
هم نامه نانوشته خواني
 
عقل آبله پاي و كوي تاريك
وآنگاه رهي چو موي باريك
 
توفيق تو گر نه ره نمايد
اين عقده به عقل كي گشايد
 
عقل از در تو بصر فروزد
گر پاي درون نهد بسوزد
 
اي عقل مرا كفايت از تو
جستن ز من و هدايت از تو
 
من بددل و راه بيمناكست
چون راهنما توئي چه باكست
 
عاجز شدم از گراني بار
طاقت نه چگونه باشد اين كار
 
مي‌كوشم و در تنم توان نيست
كازرم تو هست باك از آن نيست
 
گر لطف كني و گر كني قهر
پيش تو يكي است نوش يا زهر
 
شك نيست در اينكه من اسيرم
كز لطف زيم ز قهر ميرم
 
يا شربت لطف دار پيشم
يا قهر مكن به قهر خويشم
 
گر قهر سزاي ماست آخر
هم لطف براي ماست آخر
 
تا در نقسم عنايتي هست
فتراك تو كي گرارم از دست
 
وآن دم كه نفس به آخر آيد
هم خطبه نام تو سرايد
 
وآن لحظه كه مرگ را بسيجم
هم نام تو در حنوط پيچم
 
چون گرد شود وجود پستم
هرجا كه روم تو را پرستم
 
در عصمت اينچنين حصاري
شيطان رجيم كيست باري
 
چون حرز توام حمايل آمود
سرهنگي ديو كي كند سود
 
احرام گرفته‌ام به كويت
لبيك زنان به جستجويت
 
احرام شكن بسي است زنهار
ز احرام شكستنم نگهدار
 
من بيكس و رخنها نهاني
هان اي كس بيكسان تو داني
 
چون نيست به جز تو دستگيرم
هست از كرم تو ناگزيرم
 
يك ذره ز كيمياي اخلاص
گر بر مس من زني شوم خاص
 
آنجا كه دهي ز لطف يك تاب
زر گردد خاك و در شود آب
 
من گر گهرم و گر سفالم
پيرايه توست روي مالم
 
از عطر تو لافد آستينم
گر عودم و گر درمنه اينم
 
پيش تو نه دين نه طاعت آرم
افلاس تهي شفاعت آرم
 
تا غرق نشد سفينه در آب
رحمت كن و دستگير و درياب
 
بردار مرا كه اوفتادم
وز مركب جهل خود پيادم
 
هم تو به عنايت الهي
آنجا قدمم رسان كه خواهي
 
از ظلمت خود رهائيم ده
با نور خود آشنائيم ده
 
تا چند مرا ز بيم و اميد
پروانه دهي به ماه و خورشيد
 
تا كي به نياز هر نوالم
بر شاه و شبان كني حوالم
 
از خوان تو با نعيم‌تر چيست
وز حضرت تو كريمتر كيست
 
از خرمن خويش ده زكاتم
منويس به اين و آن براتم
 
تا مزرعه چو من خرابي
آباد شود به خاك و آبي
 
خاكي ده از آستان خويشم
وابي كه دغل برد ز پيشم
 
روزي كه مرا ز من ستاني
ضايع مكن از من آنچه ماني
 
وآندم كه مرا به من دهي باز
يك سايه ز لطف بر من انداز
 
آن سايه نه كز چراغ دور است
آن سايه كه آن چراغ نوراست
 
تا با تو چو سايه نور گردم
چون نور ز سايه دور گردم
 
با هر كه نفس برآرم اينجا
روزيش فروگرارم اينجا
 
درهاي همه ز عهد خاليست
الا در تو كه لايزاليست
 
هر عهد كه هست در حياتست
عهد از پس مرگ بي‌ثباتست
 
چون عهد تو هست جاوداني
يعني كه به مرگ و زندگاني
 
چندانكه قرار عهد يابم
از عهد تو روي برنتابم
 
بي‌ياد توام نفس نيايد
با ياد تو ياد كس نيايد
 
اول كه نيافريده بودم
وين تعبيه‌ها نديده بودم
 
كيمخت اگر از زميم كردي
با زاز زميم اديم كردي
 
بر صورت من ز روي هستي
آرايش آفرين تو بستي
 
واكنون كه نشانه گاه جودم
تا باز عدم شود وجودم
 
هرجا كه نشانديم نشستم
وآنجا كه بريم زير دستم
 
گرديده رهيت من در اين راه
گه بر سر تخت و گه بن چاه
 
گر پير بوم و گر جوانم
ره مختلف است و من همانم
 
از حال به حال اگر بگردم
هم بر رق اولين نوردم
 
بي‌جاحتم آفريدي اول
آخر نگراريم معطل
 
گر مرگ رسد چرا هراسم
كان راه بتست مي‌شناسم
 
اين مرگ نه، باغ و بوستانست
كو راه سراي دوستانست
 
تا چند كنم ز مرگ فرياد
چون مرگ ازوست مرگ من باد
 
گر بنگرم آن چنان كه رايست
اين مرگ نه مرگ نقل جايست
 
از خورد گهي به خوابگاهي
وز خوابگهي به بزم شاهي
 
خوابي كه به بزم تست راهش
گردن نكشم ز خوابگاهش
 
چون شوق تو هست خانه خيزم
خوش خسبم و شادمانه خيزم
 
گر بنده نظامي از سر درد
در نظم دعا دليريي كرد
 
از بحر تو بينم ابر خيزش
گر قطره برون دهد مريزش
 
گر صد لغت از زبان گشايد
در هر لغتي ترا ستايد
 
هم در تو به صد هزار تشوير
دارد رقم هزار تقصير
 
ور دم نزند چو تنگ حالان
داني كه لغت زبان لالان
 
گر تن حبشي سرشته تست
ور خط ختني نبشته تست
 
گر هر چه نبشته‌اي بشوئي
شويم دهن از زياده گوئي
 
ور باز به داورم نشاني
اي داور داوران تو داني
 
زان پيش كاجل فرا رسد تنگ
و ايام عنان ستاند از چنگ
 
ره باز ده از ره قبولم
بر روضه تربت رسولم

  نظرات ()
مطالب اخیر دعای جوشن کبیر همراه با معنی ما با خیال رویت، منزل در آب و دیده سلام برحضرت مهدی سلام برحضرت مهدی ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم مظلوم حسینم… به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر به بند و دام نگیرند مرغ دانا را بسم اللّه الرحمن الرحیم رازی که آیت الله بهجت در قرآن خود نوشت مهلاً مهلا حسین
کلمات کلیدی وبلاگ حدیث روز (۱٢) سلام برحضرت مهدی (۱٢) امام حسین (ع) (۱۱) شعر (۱٠) دعا (٥) کشکول (٤) اخلاق (۳) نماز (٢) خداحافظ ای (٢) حضرت‌علی(ع) (٢) آیة الکرسی (٢) ولادت حضرت علی اکبر (ع) مبارک (٢) چند جمله کوتاه و زیبا از نهج‏البلاغه: (٢) دعای ماه مبارک رجب (٢) رج امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) (٢) عــــــــــــید غدیر مبارک (٢) حکایات آموزنده عرفانی (٢) حضرت عباس (ع) مبارک (۱) عاشق نشدی (۱) چون دوست دل شکسته می‌دارد دوست (۱) امام محمد باقر(ع) (۱) اناالمهدی (۱) من موعود زمانم (۱) فتح خرمشهرای ایران (۱) شکرانه بازوی توانا (۱) بگرفتن دست ناتوان است (۱) حضرت فاطمه الزهرا حجت خدا هست (۱) شاید که چو وابینی خیرتو دراین (۱) وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند (۱) در سوگ علی علیه السلام (۱) یار ما بنده نواز است اذان می گویند (۱) بلاجویان دشت کربلایی (۱) بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی (۱) بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی (۱) صبحدم مستانه بر بام سماوات آمده (۱) اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم (۱) ولادت امام جواد علیه السلام (۱) اللهم عجل الولیک الفرج (۱) از آسـتـان پـیــر مـغــان سر چــرا کـشـیـــم دولت (۱) تفسیر کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف (۱) ولادت با سعادت امام حسین (علیه السلام) (۱) سپاهیان آسمانها و زمین از آن خداست (۱) عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد (۱) و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو (۱) وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا (۱) فرهنگ جبهه (۱) نامه ای زیبا از محبوب قلبمون،صاحب امرمون مهدی فاطم (۱) عید غدیر خم مبارک (۱) الهی عاقبت محمود گردان (۱) خوش آمد گل و زان خوشتر نباشد که در دستت بج (۱) رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی م (۱) الهی لاتکلنی الی نفسی (۱) امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) (۱) الهم عجل لولیک الفرج بحق فاطمه الزهرا(س) (۱) دعاى روز اول ماه مبارک رمضان (۱) شعر ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام (۱) معشوقی (۱) من زمینی نیستم افلاکی ام (۱) مرگی (۱) حلول ماه رمضان (۱) دعاى امام سجاد (۱) شتابان (۱) هفته دفاع مقدس (۱) عید غدیر خم (۱) دنیا رو با همه ی خوب و بدش (۱) هفته بسیج (۱) گوهری (۱) کُنْتُ کَنْزاًگوهری (۱) پیش گشاد (۱) سپر برم (۱) ماه شعبان (۱) سوم شعبان (۱) عاشورا (۱) مولوی (۱) نسیم (۱) شیعه (۱) کربلا (۱) قرآن (۱) امام رضا (۱) پند (۱) حدیث قدسی (۱) فاطمه فاطمه است (۱) بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی (۱) امام حسن عسگری (۱) مست (۱) سوم خرداد (۱) فتح خرمشهر (۱) صاحب عصر (۱) فریدون مشیری (۱) گون (۱)
دوستان من امام رضا (ع) علوم سیاسی حدیث صداقت آموزش SQL Server پرتال زیگور طراح قالب