سید حسین  موسوی
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ سید حسین موسوی
آرشیو وبلاگ
      حدیث روز («کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیّا فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ وَ خَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَیْ اُعْرَفَ»)
حاشیه نوشت‌های یک زائر حاضر در پیاده روی اربعین؛ نویسنده: سید حسین موسوی - ۱۳٩٢/۱٠/۱

از امشب خیل زائران پیاده اباعبدالله وارد کربلا می‌شوند. شما هم حتماً دلتان پر می‌زده برای رفتن و بودن در آن راهپیمایی. متن زیر گزیده خاطرات یکی از کسانی است که سال گذشته توفیق حضور داشته و امسال فقط رخصت آه کشیدن.

 

نماز ظهر را در جوار امیرالمونین علیه اسلام خواندیم و بعد از وداع راه افتادیم. هنوز فقط از حرم تا مسجد حنانه که تقریباً ابتدای مسیر نجف تا کربلا بود را رفتیم بودیم که به جواد گفتم: «حاجی خسته شدیم، بیا بریم تو یکی از این موکب‌ها استراحت کنیم!» هنوز شروع نکرده کم‌کم پاهایم خسته شده بود و جداً مردد مانده بودم که می‌توانم این مسیر هشتاد کیلومتری را طی کنم یا نه. هنوز شماره عمودهای میان راه سه رقمی هم نشده بود و من با حسرت به عمود هزار و چهارصد و خورده‌ای فکر می‌کردم. شوخی‌های جواد و پذیرایی‌های مردم باعث شد امیدوارانه‌تر ادامه بدهم.

*

جواد را گم کردم. همان اوایل راه ناغافل از هم دور افتادیم و دیگر هم را ندیدیم تا خود کربلا. البته چهره آشنا در مسیر کم نبود، چه از بچه‌های هم کاروانی و چه از جوانان ایرانی که شکل و شمایل و سربندهایشان وجه تمایز آنها بود. نماز مغرب را در ‌حسینیه‌ای خواندم که سخنرانش به زبان فارسی مشغول صحبت کردن بود. بعد از نماز باز هم راه رفتم. ساعت حول و حوش ده و یازده گفتم بروم در یکی از موکب‌ها بخوابم. نمی‌دانستم باید بروم جلو چه بگویم! خیلی از موکب‌ها پر شده بود، این را کفشهای تلنبار شده جلوی درهایشان نشان می‌داد. از این موکب به آن موکب سر میزدم و ناامید برمی‌گشتم.

 

 

عراقی میانسالی دستم را گرفت و چیزی گفت. بیشتر از اینکه به این فکر کنم که او چه گفت مشغول پیدا کردن کلماتی بودم برای فهماندن این که «جان مادرت یه جایی جور کن بخوابم که دارم می‌میرم!» همه این جمله را ریختم در کلمه «نَوم» و گفتم. طرف فهمید و دستم را گرفت و برد در موکب جمع و جوری که هوای دم کرده‌اش داد می‌زد به اندازه کافی پر شئه است. مرد میانسال، جوانی را صدا زد و من را سپرد به او تا برایم جایی جور کند. او هم مرا برد ودر تنها جای خالی باقی‌مانده جا داد. وسایل را بالای سرم گذاشتم و رفتم زیر پتو. چشمهایم تازه گرم شده بود که سر و صدای دو نفر بیدارم کرد. دو جوان شهرضایی که کنارم خوابیده بودند شروع کرده بودند به تعریف کردن خاطراتشان. با اینکه خیلی خسته بودم نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم و زیر پتو انقدر خندیدم تا خوابم برد!

 

 

*

ساعت حول و حوش نه بود که بیدار شدم. نصف تشکهای موکب خالی بود. نصف دیگر هم با صدای همان مرد میانسال دیشبی از جا برخاستند. مرد، سینی بزرگی را در دست گرفته بود و می‌آورد. درون سینی پر بود از ماهیتابه‌های کوچکی که درون هر کدامشان دو تخم مرغ محلی نیمرو زده بودند. سینی را با لبخند جلویمان گرفت و هر کدام یک ماهیتابه با مقداری نان لوزی شکل برداشتیم. هنوز ماهیتابه اول را تمام نکرده بودیم که سینی دوم هم آمد. انصافاً خوب نبود دستش را رد می‌کردیم، شاید ناراحت می‌شد بنده خدا!

*

چند بار رسماً گریه کردم. چیزهایی که تاحالا شنیده بودم و فکر می‌کردم استثناهای این سفر باشد خیلی بیشتر از چند استثناء به چشم می‌آمد. روز دوم خیلی معلول دیدم که خودشان را در جاده نجف کربلا می‌کشیدند. زنهای زیادی را دیدم که بچه‌هایشان را درون جعبه گذاشته بودند و با طناب دنبال خودشان می‌آوردند. بچه‌های قد و نیم قد زیادی به تشویق پدر و مادرشان می‌آمدند وسط جمعیت و پذیرایی می‌کردند.

 

 

 

هر کس هرچه از دستش بر می‌آمد انجام می‌داد. رسماً در جایی کم آوردم که یکی دو پسربچه زائران را به نشستن روی قالی کهنه‌ای که کنار جاده پهن بود دعوت می‌کردند. از آنها همین برآمده بود. اینکه قالی رنگ و رو رفته‌ای را با دو متکا بگذارند کنار راه تا استراحتگاهی باشد برای زائران حسین علیه اسلام. ای خدا...

*

خدا عراقی‌ها را خیر دهد. ظرفهای غذا را پر نمی‌کنند که اگر اینطور نبود احتمالاً منفجر می‌شدیم در مسیر. خیلی از موکبها غذا را دستت نمی‌دهند، پرت می‌کنند در دامنت و تو هم چاره‌ای نداری که بگیری. بعد از نهار رفتم در موکب کوچکی برای نماز و استراحت. جورابم را در آوردم و دراز کشیدم، و پاهایم را تکیه دادم به دیوار. به یکباره دو مرد تنومند عرب حمله کردند سمتم! واقعاً ترسیدم. تا بیایم و خودم را جمع و جور کنم هر کدام یکی از پاهایم را گرفتند و شروع کردند به ماساژ دادن.

سعی می‌کردم نگذارم. هر چه «شکراً» و «رحم الله والدیک» و «عفواً» و... بلد بودم می‌گفتم تا رهایم کنند. از خجالت داشتم آب می‌شدم. از سر و وضعشان هم برمی‌آمد برای خودشان کسی باشند. من التماس می‌کردم بس کنند و آنها قیافه‌شان را مثل بچه‌های سه چهار ساله کرده بودند و با کلماتی که حدس می‌زدند من معنی‌شان را بدانم سعی می‌کردند راضی‌ام کنند مزاحمشان نشوم؛ «ثواب»، «زائر»...

 

 

آنها که رفتند دیگر نتوانستم در آن موکب بمانم. خجالت می‌کشیدم. نمازم را سریع خواندم و زدم بیرون. عصر صدای «چای، چای» من را به سمت ایستگاه صلواتی کشاند که همسایه‌های حضرت عبدالعظیم در راه نجف تا کربلا راه انداخته بودند. اگرچه چای سیاه و همراه با شکر کربلایی‌ها مزه دیگری دارد، اما خب چای ایرانی با قند چیزی نبود که تا سه چهار استکان نخورم بتوانم رهایش کنم. پرچم بچه‌های شاه عبدالعظیم آنجا هم بالا بود!

*

تجربه دیشب باعث شده تا تصمیم بگیرم از سر شب بروم در یک موکب و بمانم. موکب بزرگی را پیدا کردم و رفتم داخل. شلوغ بود. جای خالی کوچکی پیدا کردم و ایستادم به نماز. بعد از نماز هرچه چشم دواندم جایی برای خواب پیدا نکردم. جورابهایم را پوشیدم و وسایلم را برداشتم تا راه بیفتم که جوان عربی دستم را گرفت. با اشاره حالی‌ام کرد که «کجا؟» با اشاره حالی‌اش کردم که «باید بروم». با اشاره فهماند «که تعارف نکن پسر!» با اشاره جواب دادم «نه بابا، چه تعارفی؟!» اما او اینبار بدون اشاره دستم را گرفت و برد انتهای موکب.

به رفقایش گفت جا باز کردند و من را کنار خودش نشاند. جایشان تنگ بود، تنگتر شد. پتویش را نشان داد و فهماند که پتویت کو؟ گفتم «لاموجود» یعنی ندارم! خواست بفهماند که برو از آنطرف بگیر که به قیافه شبیه علامت سوال من فکر کرد و بی‌خیال شد. خودش بلند شد و رفت و با پتوی پاره پوره‌ای برگشت. دیرآمده بودم و ته بار برایم مانده بود! پتو را گرفت سمتم اما تا خواستم بگیرم سریع دستش را پس کشید. پتوی خودش را برداشت و داد به من و پتوی پاره پوره را انداخت روی خودش. خواستم پتوها را عوض کنم ولی قبول نکرد.

 

شام را که ساندویچ‌ بود آوردند و پخش کردند. باز هم انقدر آوردند و برداشتیم تا سیر شدیم. با جوان عرب و رفقایش دست و پا شکسته انقدر حرف زدیم تا خوابمان برد. چقدر شرین بود آن گفتگوها بین من و کسانی که هر کدام چند کلمه بیشتر از زبان دیگری بلد نبودیم و هر چند کلمه یکبار کلمه‌ای آشنا بینمان رد و بدل می‌شد؛ «حسین». خدا لعنت کند صدام را که جنگ را راه انداخت و خدا رحمت کند خمینی کبیر را که طوری مردانه و انسانی جنگید که امروز من و جوان عرب رویمان بشود به همدیگر نگاه کنیم و حرف بزنیم.

*

ساعت دو و نیم نیمه شب بلند شدم. با خودم قرار گذاشته بودم برای فرار از گرما و کاهش در عرق سوزی، صبح زود راه بیفتم. عجب صفایی داشت. جاده خلوت تر از روز بود و شلوغتر از هر شب دیگر. برای خودم روضه می‌خواندم و اشک می‌ریختم و راه میرفتم. پیش خودم فکر می‌کردم این مسیر را اسرای کربلا در سه روز نرفتند، ظاهراً یک روزه رفتند. بین راه هم خبری از موکب و پذیرایی و ماساژ و استراحت و... نبود، شلاق بود و توهین و... . ای وای زینب...

واقعاً سحر قدرت عجیبی دارد. این را وقتی فهمیدم که حتی چون منی را هوایی کرد!

از ساعت چهار صبح صبحانه دادن موکب‌ها شروع می‌شود تا ده و یازده. بساط صبحانه دادن وقتی جمع می‌شود که از قبلش بساط نهار دادن پهن شده است. نهار هم تا چهار ادامه دارد و از آن موقع هم کم‌کم زمان عصرانه و شام می‌شود. یعنی خلاصه هر وقت شبانه روز که احساس گرسنگی کنی چیزی برای خوردن پیدا می‌شود. بچه‌تر که بودم مادرم با هزار التماس و بازی و تشر می‌توانست مقداری شلغم را در حلقم بگذارد، اما در هوای سرد سحر جاده نجف کربلا چنان با شوق شلغم‌های داغ را بر می‌داشتم و قورت می‌دادم که خودم هم باورم نمی‌شد. جای مادر خالی!

*

بچه‌های ایرانی همدیگر را که می‌بینند می‌گویند در حسینیه‌ای که کنار ستون فلان هست جمع شوید که مراسم سخنرانی و عزاداری است. چون صبح زود راه افتاده‌ام قبل از ظهر می‌رسم اما حسینیه را پیدا نمی‌کنم. بی‌خیال می‌شوم و روی یکی از موکت‌های بین راهی می‌نشینم برای استراحت و نماز. کوله پشتی یغوری که برداشته‌ام شانه‌هایم را زخم کرده است. خود عراقی‌ها خیلی سبکبار می‌آیند این مسیر را. بعضی‌هایشان جوری راه افاتاده‌اند که انگار می‌خواهند بروند سر کوچه نان بخرند و برگردند!

خیلی که وسایل بردارند یک کیف کمری است با دو سه تکه وسایل ضروری. سرنگ یکی از این وسایل ضروری است. سوزن سرنگ را درون تاول‌های پا می‌کنند و محتویاتش را می‌کشند. تاولی که بادش خالی شده فوق فوقش یک ساعتی می‌سوزد وبعد آرام می‌گیرد. چند تاول روی پایم دارم که اذیتم می‌کند.

بعد از نماز می‌نشینم به ور رفتن با همین تاول‌ها تا شاید کمی راحتم بگذارند. عراقی کنار دستی‌ام شروع می‌کند به حرف زدن با من و اشاره کردن به تاول‌ها. تا به خودم بیایم سرنگش را از کیف در می‌آورد و فرو می‌کند در تاول پایم! بعد هم  که به حساب یک یک تاول‌ها رسید، التماس دعایی می‌گوید و می‌رود. من هنوز خشکم زده است، حتماً می‌دانید چرا!

کل بعد از ظهر را به فکر تاول و سرنگ مشترکم! آخر سر به خودم نهیب می‌زنم که خجالت بکش مرد، حیا کن. فکر کردی آن دلیلی که اینهمه زائر را از بیماری در این مسیر حفظ می‌کند عاجز شده است سر یک سرنگ؟ پیش خودم خجالت می‌کشم و سرم را می‌اندازم پایین. از آنجا به بعد دیگر به سرنگ فکر نمی‌کنم مگر برای خنده و بعنوان یکی از خاطرات شیذین سفر.

*

نزدیک کربلا دیگر از نفس افتاده‌ام. هم بخاطر پادرد و هم بخاطر کشیدن‌های پیاپی موکب دارانی که به زور می‌خواهند چیزی برای خوردن دستم بدهند و یکی‌شان تا یک لیوان دوغ نخوردم ولم نکرد. اما تابلویی که نوشته حرم سه کیلومتر جانی دوباره می‌دهد. وارد کربلا که می‌شوم خانه‌های زیادی را می‌بینم که درهایشان باز است و زائرها برای استراحت واردشان می‌شوند. کربلایی‌ها خانه‌هایشان را کرده‌اند موکب. یکی از آنها گوشه حیاطش هم چند سرویس بهداشتی انداخته است. صاحب‌خانه می‌چرخد و به زائرین می‌رسد. درب اندرونی خانه هم باز است برای استراحت زائرها.

از چند صد متری حرم دیگر راه قفل است. خودمان را باید بسپریم به موج جمعیت. جمعیت آرام آرام ما را می‌برد سمت بین الحرمین. گنبد آقا پیدا می‌شود و اشک‌ها سرازیر. آمدم حسین... با پای پیاده آمدم... خاکی... خسته... غبارآلود... . انگار برای اولین بار مستحبات زیارت سیدالشهدا دارد رعایت می‌شود.

در بین الحرمین نمی‌شود ایستاد. به زور خودم را می‌کشانم گوشه‌ای که جمعیت حرکت کمتری دارد. فکر داخل حرم رفتن را از سر بیرون کرده‌ام. رو به صحن و سرای اباعبدالله می‌کنم و قشنگ‌ترین سلام عمرم را می‌دهم. خسته ترین سلام را، سوزناکترینش را. به صحبتهای یکی از خطبا فکر می‌کنم. می‌گفت در این سه روز که شما راه می‌روید، اباعبدالله در فکر پذیرایی است. دارد آماده استقبال میشود، می‌گوید زائرینم با پای خسته آمده‌اند... دیگر اشک امان نمی‌دهد. از شرم سرم را پایین می‌اندازم و همان تک مصرع همیشگی را می‌خوانم: جوونی ما به فدات حسین جان...

  نظرات ()
مطالب اخیر دعای جوشن کبیر همراه با معنی ما با خیال رویت، منزل در آب و دیده سلام برحضرت مهدی سلام برحضرت مهدی ما همچنان در اوّل وصف تو مانده ایم مظلوم حسینم… به خلق و لطف توان کرد صید اهل نظر به بند و دام نگیرند مرغ دانا را بسم اللّه الرحمن الرحیم رازی که آیت الله بهجت در قرآن خود نوشت مهلاً مهلا حسین
کلمات کلیدی وبلاگ حدیث روز (۱٢) سلام برحضرت مهدی (۱٢) امام حسین (ع) (۱۱) شعر (۱٠) دعا (٥) کشکول (٤) اخلاق (۳) نماز (٢) خداحافظ ای (٢) حضرت‌علی(ع) (٢) آیة الکرسی (٢) ولادت حضرت علی اکبر (ع) مبارک (٢) چند جمله کوتاه و زیبا از نهج‏البلاغه: (٢) دعای ماه مبارک رجب (٢) رج امام زمان(عجل الله تعالی فرجه) (٢) عــــــــــــید غدیر مبارک (٢) حکایات آموزنده عرفانی (٢) حضرت عباس (ع) مبارک (۱) عاشق نشدی (۱) چون دوست دل شکسته می‌دارد دوست (۱) امام محمد باقر(ع) (۱) اناالمهدی (۱) من موعود زمانم (۱) فتح خرمشهرای ایران (۱) شکرانه بازوی توانا (۱) بگرفتن دست ناتوان است (۱) حضرت فاطمه الزهرا حجت خدا هست (۱) شاید که چو وابینی خیرتو دراین (۱) وی شاه طراران بیا مستان سلامت می‌کنند (۱) در سوگ علی علیه السلام (۱) یار ما بنده نواز است اذان می گویند (۱) بلاجویان دشت کربلایی (۱) بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی (۱) بوی عیدی ، بوی توپ ، بوی کاغذ رنگی (۱) صبحدم مستانه بر بام سماوات آمده (۱) اوست نشسته در نظر من به کجا نظر کنم (۱) ولادت امام جواد علیه السلام (۱) اللهم عجل الولیک الفرج (۱) از آسـتـان پـیــر مـغــان سر چــرا کـشـیـــم دولت (۱) تفسیر کنت کنزا مخفیا فاحببت ان اعرف (۱) ولادت با سعادت امام حسین (علیه السلام) (۱) سپاهیان آسمانها و زمین از آن خداست (۱) عید آمد و عید آمد یاری که رمید آمد (۱) و عنده مفاتح الغیب لا یعلمها الا هو (۱) وَبِالْوَالِدَیْنِ إِحْسَانًا (۱) فرهنگ جبهه (۱) نامه ای زیبا از محبوب قلبمون،صاحب امرمون مهدی فاطم (۱) عید غدیر خم مبارک (۱) الهی عاقبت محمود گردان (۱) خوش آمد گل و زان خوشتر نباشد که در دستت بج (۱) رَّبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی م (۱) الهی لاتکلنی الی نفسی (۱) امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) (۱) الهم عجل لولیک الفرج بحق فاطمه الزهرا(س) (۱) دعاى روز اول ماه مبارک رمضان (۱) شعر ولادت امام حسن مجتبی علیه السلام (۱) معشوقی (۱) من زمینی نیستم افلاکی ام (۱) مرگی (۱) حلول ماه رمضان (۱) دعاى امام سجاد (۱) شتابان (۱) هفته دفاع مقدس (۱) عید غدیر خم (۱) دنیا رو با همه ی خوب و بدش (۱) هفته بسیج (۱) گوهری (۱) کُنْتُ کَنْزاًگوهری (۱) پیش گشاد (۱) سپر برم (۱) ماه شعبان (۱) سوم شعبان (۱) عاشورا (۱) مولوی (۱) نسیم (۱) شیعه (۱) کربلا (۱) قرآن (۱) امام رضا (۱) پند (۱) حدیث قدسی (۱) فاطمه فاطمه است (۱) بوی عیدی بوی توت بوی کاغذرنگی (۱) امام حسن عسگری (۱) مست (۱) سوم خرداد (۱) فتح خرمشهر (۱) صاحب عصر (۱) فریدون مشیری (۱) گون (۱)
دوستان من امام رضا (ع) علوم سیاسی حدیث صداقت آموزش SQL Server پرتال زیگور طراح قالب