گفت بابا بی برادر مانده ای

کربلا گفتم کران را گوش نیست
ور نه از غم، بلبلی خاموش نیست

بلبلان چه چه ز ماتم می زنند
روز و شب از کربلا دم میزنند

هر نظر بر غنچه ای تر میکنند
یادی از غوغای اصغر میکنند

گفت بابا! بی برادر مانده ای
بی کس و بی یار و یاور مانده ای

گرتو تنهایی بگو من کیستم؟
اصغرم، اما نه اصغر نیستم

خیز و اسماعیل را آماده کن
سجده ی شکری بر این سجاده کن

ای پدر حرف مرا در گوش گیر
خیز و این قنداقه در آغوش گیر

خیز و با تعجیل میدانم ببر
بر سر نعش شهیدانم ببر

تشنه ام اما نه بر آب فرات
آب میخواهم ولی آب حیات

آب در دست کمان دشمن است
تیغ آن نامرد احیای من است

آتش اقیانوس را آواز داد
آخرین ققنوس را پرواز داد

خون اصغر آسمان را سیر کرد
خواب زینب را چه خوش تعبیر کرد

کربلا می مرد اگر زینب نبود
شیعگی می مرد اگر زینب نبود

ای پرستار پرستوهای من
مرحم زخم تکاپوهای من

ای زبان صدق و تصدیق صفا
اولین بیمار چشمت مصطفی

عصمت زهرا عزیز مرتضی
در تو جاری رستخیز مرتضی

عصر عاشورا علم در دست توست
کرسی و لوح و قلم در دست توست

غنچه ها را گرچه پرپر کرده ام
کوله بارت را سبکتر کرده ام !

ظهر عاشورا که زیر خنجرم
دست بگشا سایه افشان بر سرم

شیعه یعنی امتزاج نار و نور
شیعه یعنی راس خونین در تنور

شیعه یعنی هفت وادی اضطراب
شیعه یعنی تشنگی در شط آب

آب گفتم سینه ها بی تاب شد
خیمه ها از آه و آتش آب شد

آب گفتم تشنگی بیداد کرد
کودکم بی تاب شد فریاد کرد

بر زبانش شعله ی آه و عطش شد
ز تیر کین گلویش آبکش

آفتاب از روی زین افتاده است
مشک آبش بر زمین افتاده است

کیست این ساقی که بی دست آمدست؟
کز صبوی تیغ سر مست آمدست؟

کیست این ساقی که در خون پا نهاد؟
تیرها را دید و پیشانی گشاد؟

کیست این ساقی که بر خود پا گذاشت؟
آب را در حسرت لبها گذاشت

مشک من لبریز آب و آبروست
چشم من با خیمه ها در گفتگوست

ای خدا این مشک را از من مگیر
گر گرفتی اشک را از من مگیر !

شیعه بی اشک شمع مرده است
کز غم بی آتشی افسرده است

نسبتی دارند با هم آب و گل
اشک میشوید غبار از چشم دل

اشک! ای تصدیق احمد در حرا
غرق در خون کن تماشای مرا

اشک! ای سر تسلای علی!
و ای سکوت آلوده فریاد جلی!


اشک! ای آیینه ی بی تار و پود
همدم زهرا به شبهای کبود !

اشک! ای آرام جان بی قرار
در رکاب ناقه ی زینب ببار

/ 0 نظر / 76 بازدید