بحر طویل در مدح خداوندگار رحمان و حضرت ختمی مرتبت

منبع چشمه هر کلمه که جاری شود از نطق و بیان، کام و زبان، اسم خداوند عظیم است که از لطف و کرم داده به هر نوع بشر عقل و هنر، قوت ادراک دو ابرو و دو گوش و دو بصرعارض مانند قمر، سرو قد و موی کمر کاسه سر مدّ نظر، هوش و بر و دوش و بنا گوش و لب نوش و خط عنبر ریحان دو صف لشکرمژگان، دهان پسته خندان ز لب لعل بدخشان زصنعش شده منظوم چنان گوهر دندان که یکی پیش خردمند بُود به زهزاران دُر و مرجان. عجب گردن مینا و قد و قامت رعنا و خم طرّه و گیسوی گره در گره و زلف معنبر که فزونست به رنگ ازشب یلدا. و زهی خالق یکتا که ازآنست هویدا همه اشیاء، جمیع همه لولوء لا لا. یاقوت وعقیق یمن و لعل بدخشان، چه در دشت و بیابان چه در بحر عیان گوهررخشان، همه لولو شهوار. کسی کو که تماشا بکند حکمت اسرار خدا را؟ لامکانیست که موجود شد از امر وی این گنبد دوار و نُه افلاک و مه و مهر پر انوار و بروج و قمر و شمس که باشند گهی تند و گهی کند و گهی گرم و گهی سرد و گهی روز فزونست و گهی شب. آنچنان خالق بی مثل و نظیر است که از قدرت خود خلق نمود این دو جهان را چه دنیا و چه عقبی و چه جنّ و چه بشر و آدم و حوا و چه جبریل و مکائیل و چه عیسی و چه موسی که کرم کرد زلطفش به یکی محیی اموات و به یک نور تجلی و دگر معجز شعبان از آنست همه چرخ معلّی و سماوات و حجابات و مقامات و کرامات، چه لاهوت و چه ناسوت و دراینجا شده مبهوت جمیع رسل و آدمی و جنّ و پری، گبر و مسلمان و دگر حوری و غلمان. غلط کردم اگر بود در این عرصه مرا محرم رازی که نگفتی به کسی سرّ نهانم. بنشستیم به هم هر دو به کف ساغر مینا به طرب رقص کنان، گفتی این سرّخفا را. من بیچاره چه سان شرح دهم حمد و ثنایش، انتها نیست، رسد بر همه جا ابر عطایش قادر واحد یکتاست که از نقش بدیعش شده ظاهر ز سر خاک چه ازهار و چه احجار و چه کهسار و چه اثمار لذیذ و چه گل و سنبل و انهارو چه اشجار، و طرفِ چمن و غلغل و قمری و دگر چهچه بلبل که زعشق گل و گلشن شده سرمست و غزلخوان و گهی ناله و افغان و گهی واله و حیران. بیا ای دل نادان و برو سوی گلستان و نظر کن به درختان و به مرغان خوش الحان و ببین حالت ایشان، تو در فصل بهاران، بشرطی که زنی باده ریحان، به یک یار موافق که بود همدم صادق نه چو یاران منافق که زند با تو شراب و بزند سنگ به جامت. زکفم شد سر مطلب چو گذشتم به گلستان. بگشا دیده بینا و نگه کن به سر برگ درختان، که هر یک به چه سان آمده در وجد و سماع، راز و نیاز دل خود را به صد الحاح و تضرّع به نسیم سحرخوش خبرنامه برعاشق مهجورعیان کرده بگوئید که‌ای باد صبا بهر خداعرضه ما را برسان دربرآن دلبرعاشق کش بی رحم بگو ای بت خون خوار جفا کار و دل آزار که با جور خزان دیده همین بهر وصال تو ستمگر به صد امّید به این وادی پر خوف و خطر روی نهادیم که دیگر نکنی این همه بیداد به رحم آمده خود را بنمایی ز پس پرده و یکدم بنوازی دل غمدون ستمدیده ما را. بعد از اظهار کمالات و صفات احد واحد و قیّوم نباشد سخنی لایق و مرغوب مگر نعت و ثنای خلف ارشد آدم، سبب خلقت عالم، به نسب از همه اعظم، به حسب از همه اکرم سر دیباچه دانش، ورق دفتر بینش که اگر علّت غائی نشدی ذات شریفش بخدا منظر و منظور نبودی به جهان هیچ وجودی و نجنبید سر برگ گیاهی، نه جمادات و نبادات، نه عرش و نه سماوات و نه فردوس و نه دوزخ نه خرابات و مناجات نه لوح و قلم و کرسی و افلاک و کواکب، مه و خورشید و شب و روز و مه و سال چه صیف و چه شتا و چه خریف و چه بهار وهمه از حرمت نورش اثر سایه بدیدند از آن مهر نبوّت به امم آیت رحمت، به جز او نیست شهنشاه قیامت که بنامست محمّد، لقبش احمد محمود و ابوالقاسم خیرالبشر و سیّد کونین، بنی عمّ شه تخت سلونی که بُود حیدر و صفدر، که بسی به بُود از قیصر روم و شه ترک عجم و چین و خطا و ختن و هند و بخارا.

/ 0 نظر / 213 بازدید